
یزد در تب و آتش بی آبی می سوزد
تابستان است و گرمای کویر نفسها را در سینه حبس کرده. در خانههای قدیمی یزد، مردمی چشم به راهند؛ نه چشمبهراه باران که سالهاست نمیبارد، بلکه چشمبهراه قطرههای آبی که باید از لولههای خشکیده جاری شود. این تصویر تکراری این روزهای یزد است، شهری که نفسهایش به لولههای انتقال آب گره خورده.
هر بار که خبر تخریب خطوط انتقال آب میرسد، گویی زندگی یک میلیون یزدی را به بازی گرفتهاند. کودکانی که تشنه به مدرسه میروند، مادرانی که نگران تهیه آب برای پختن نان هستند، بیمارستانیهایی که دستگاههایشان به آب نیاز دارد – همه و همه گروگان این بازی خطرناک شدهاند. اینجا دیگر مسئله بر سر حقآبه نیست، مسئله حق زندگی است.
در پس این ماجرا سوالی بزرگ خودنمایی میکند: چرا باید مردمی که قرنها با قناتهای هوشمندانه خود با طبیعت سازگار شدهاند، امروز گروگان منازعاتی شوند که هیچ نقشی در ایجاد آن نداشتهاند؟ یزدیها نخستین قربانیان تغییرات اقلیمی هستند، اما به جای کمک، شلاق تحریم آبی را میخورند.
تصویر زنان و مردانی که در صفهای طولانی منتظر تانکرهای آبی هستند، گواهی است بر ناکارآمدی سیستم مدیریت بحران. اینجا دیگر سخن از صنعت و کشاورزی نیست، سخن از لیوان آبی است که پیرزنی باید برای نوشیدن دارویش بردارد. سخن از نوزادی است که مادرش برای شستن او آبی ندارد.
اما امید هنوز زنده است. همان مردمی که روزگاری با حفر قناتهای شگفتانگیز، تمدنی در دل کویر آفریدند، امروز هم میتوانند با عزمی ملی پشتیبانی شوند. نیاز به اقداماتی فوری است: از تامین امنیت خطوط انتقال گرفته تا اجرای سریع پروژههای جایگزین.
یزد امروز به دادخواهی نشسته است. نه دادخواهی برای امتیازی ویژه، که برای حق اولیهای به نام آب. این فریاد تنها از جیغوفریاد نمیآید، از سکوت زنانی میآید که دیگر اشکی برای گریستن ندارند. آیا کسی این فریاد خاموش را خواهد شنید؟
آخرین سوال این است: اگر این اتفاق در پایتخت یا هر شهر بزرگ دیگری میافتاد، آیا بازهم شاهد چنین سکوتها و تأخیرهایی بودیم؟ پاسخ این سوال، میزان عدالت در این سرزمین را مشخص میکند. یزد امروز آیینه تمامنمای مدیریت بحران کشور است. آیینهای که اگر در آن بنگریم، آیندهای را میبینیم که میتواند بسیار تاریک یا بسیار روشن باشد. انتخاب با ماست.